جولای 18, 2008 روی 11:06 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر فیلم نوشت, معرفی کتاب, همه جور نوشت
پروکرستيس1 دیوی بود که در گردنهای بر سر راه، مهمانخانهای داشت. او نيمه شب بر بالين مهمان نگون بخت حاضر میشد که از دو حال خارج نبود:
یا مهمان خفته، بلند قدتر از تخت بود که در این صورت با اره اضافهی پاهای او را میبرید و یا کوتاهتر بود، که در این صورت او را از دو طرف آن قدر میکشيد تا به اندازهی تخت در آید!
کارل گوستاو یونگ مینویسد2: تخت پروکرستيس؛ جامعه، و پروکرستيس همان مردم جامعه میباشند. مردمی که با هنجارها، معيارها، و نهادهای خود همهی افراد را قالب میزنند و به قاعده میکنند. در این صورت نه آنها که کمابيش در قالبها و کليشههای عمومی جامعه میگنجند (متوسطين)، بلکه آنها که یا برتر از حداکثرها (نخبهگان) و یا فروتر از حداقلهای عمومی هستند (عقب ماندگان)، تحت فشار قرار میگيرند و چه بسا رواننژند شوند!
به این ترتيب هنجار و نهادهای جامعه، به منزلهی غربالی عمل میکنند که تنها ميانمایگان را حفظ میکند، بقيه در زمرهی مردودین و مطرودین درمیآیند، حتی اگر قابليتهای بيشتری داشته باشند!
——-
پ.ن:
1- یکی از شخصیتهای فیلم Big Fish به کارگردانی تیم برتون
2- عبور از ازدواج نوشتهی نیما قاسمی
** هوراااااااااااا من بازم میتونم بنویسم اما نه به شکل سادهی گذشته، آخه کلی دنگ و فنگ داره این بار!
تشکر ویژه دارم از یاشار (بید مجنون) که بعد از مدتها سر و کلهش پیدا شد و نفسش خیر بود و به کمک راهنمائی این دوست خوب، تونستم بازم بخش مدیریت سایت رو بدون جنگ و خونریزی و کشت و کشتار و قشون و غیره به دست بگیرم …
ژوئن 26, 2008 روی 7:44 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر شعر نوشت
ای دوستان!
ای همراهان!
ای کسانیکه همه برای روز مبادا بودید
چه ساده مرا با تنهائیام، تنها گذاشتید
دیگر روز مبادائی نخواهد رسید
امروز که تابوتم بر دوش شماست
مرا در آغوش گرم خاک
تنها بگذارید
چرا که از روز ازل
همین یک وجب خاک
دمادم در انتظار بازگشت من بود
و هرگز برای روز مبادایم نبود!
ژوئن 26, 2008 روی 11:15 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر شعر نوشت, فیلم نوشت
هنر از دست دادن را میتوان به سادگی یاد گرفت
بسیاری از چیزها ممکن است مملو از حس از دست دادن باشند
اما از دست دادن آنها یک فاجعه نیست
ما هر روز چیزی را از دست میدهیم
به خاطر از دست دادن کلیدهایمان سراسیمه میشویم
من خودم 2 شهر، 2 رودخانه و یک قاره را از دست دادهام
دلم برایشان تنگ میشود اما
هیچ کدام یک فاجعه نبودند
حتی از دست دادن تو
صدای مهربانت
طرز رفتارت که من عاشقش بودم
من دروغ نمیگویم
واضح است که به سادگی میتوان بر هنر از دست دادن مسلط شد
از دست دادن خیلی چیزها مثل یک، چطوری بگم، مثل یک فاجعه نیست …
——-
پ.ن:
1- اما از دست دادن یه دوستِ واقعی، میتونه یه فاجعه باشه!
2- نوشتهی بالا یکی از شعرایی بود که در فیلم In her shoes توسط Maggie با بازی Cameron Diaz خونده شد
http://en.wikipedia.org/wiki/In_Her_Shoes
این فیلم، فراز و نشیب رابطهی احساسی دو خواهر رو از روی رُمانی به همین اسم با نویسندگی Jennifer Weiner به تصویر کشیده!
از دیدن فیلم لذت خواهید برد!
ژوئن 25, 2008 روی 11:55 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر فیلم نوشت
فیلم Match point اثر Woody Allen رو دیدم
http://en.wikipedia.org/wiki/Match_Point
شخصیت اصلی داستان که یه تنیسوره در سکانس ابتدائی فیلم میگه:
ترجيح میدم خوش شانس باشم تا يه آدم خوب!
مردم از روبرو شدن با اين مطلب که بخش عمدهای از زندگی به شانس بستگی داره، میترسند!
فکر اينکه چيزهای زيادی در زندگي خارج از کنترل شما هستند، هراسآوره!
در مسابقه لحظاتی هست که توپ به بالاي تور برخورد میکنه و در کسری از ثانيه، يا به جلو ميره و يا برمیگرده. با کمی خوش شانسی، به جلو ميره و شما میبريد و يا اينطور نمیشه و شما میبازيد …
و تمام اتفاقاتی که در ادامهی داستان براش پیش میاد حول و حوش همین سکانس ابتدائی داستانه و در نهایت هم فیلم با چنین آرزویی برای بچهی تازه متولد شده به پایان میرسه: نمیگم که این بچه موفق بشه، بلکه میگم امیدوارم آدم خوش شانسی باشه
این فیلم تقریباً جز معدود کارای وودی آلنه که طنز نیست
اگه خواستین ببینین نکتههای قابل تأمل زیادی داره که یکی از اونا همون بحث تکراری و همیشگی خیانته که اینجا هم از یه دیدگاه دیگه بهش نگاه شده!
دیالوگ یه سکانس دیگه از فیلم هم جالب بود. روح پیر زن به قاتل میگه: چرا من که بیگناه بودم کشته شدم؟ من که تو بازی شما هیچ نقشی نداشتم!
و قاتل در جواب میگه: همیشه برای رسیدن به مقاصد، یه عده بیگناه باید کشته بشن!
ژوئن 24, 2008 روی 1:11 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر شعر نوشت
روی بوم نقاشی
دخترک عکسی کشید
عکس ِ یه ماه
ماهی که دلش تپید
دخترک خنده کشید
رو لبای آسمون
آسمون دلش گرفت
صورتِ ماه پرید
دخترک اشک کشید
تو چشای آسمون
آسمون ابری نداشت
از چشاش، دلی چکید
دخترک خدا کشید
یه خدای مهربون
واسهی خودش کشید
دخترک خداشو داشت
اما جائی توی بوم
واسه این خدا نداشت
دخترک یه دل کشید
دلی که یه بار تپید
رفت و خداشو این بار
توی دلِ اون ماه کشید
——-
پ.ن:
تقدیم به مادر عزیزم!