پاپیــروس

و بدینسان، پرستو را برای پرواز آفرید!

تخت ِ پروکرستیس

پروکرستيس1 دیوی بود که در گردنه­ای بر سر راه، مهمانخانه­ای داشت. او نيمه شب بر بالين مهمان نگون بخت حاضر می­شد که از دو حال خارج نبود:

یا مهمان خفته، بلند قدتر از تخت بود که در این صورت با اره اضافه­ی پاهای او را می­برید و یا کوتاه­تر بود، که در این صورت او را از دو طرف آن قدر می­کشيد تا به اندازه­ی تخت در آید!

 

کارل گوستاو یونگ می­نویسد2: تخت پروکرستيس؛ جامعه، و پروکرستيس همان مردم جامعه می­باشند. مردمی که با هنجارها، معيارها، و نهادهای خود همه­ی افراد را قالب می­زنند و به قاعده می­کنند. در این صورت نه آنها که کمابيش در قالب­ها و کليشه­های عمومی جامعه می­گنجند (متوسطين)، بلکه آنها که یا برتر از حداکثرها (نخبه­گان) و یا فروتر از حداقل­های عمومی هستند (عقب ماندگان)، تحت فشار قرار می­گيرند و چه بسا روان­نژند شوند!

 

به این ترتيب هنجار و نهادهای جامعه، به منزله­ی غربالی عمل می­کنند که تنها ميان­مایگان را حفظ می­کند، بقيه در زمره­ی مردودین و مطرودین درمی­آیند، حتی اگر قابليت­های بيشتری داشته باشند!

 

 

 

——-

پ.ن:

1- یکی از شخصیتهای فیلم Big Fish به کارگردانی تیم برتون

 

2- عبور از ازدواج نوشته­ی نیما قاسمی

 

 

** هوراااااااااااا من بازم می­تونم بنویسم اما نه به شکل ساده­ی گذشته، آخه کلی دنگ و فنگ داره این بار!

 

تشکر ویژه دارم از یاشار (بید مجنون) که بعد از مدتها سر و کله­ش پیدا شد و نفسش خیر بود و به کمک راهنمائی این دوست خوب، تونستم بازم بخش مدیریت سایت رو بدون جنگ و خونریزی و کشت و کشتار و قشون و غیره به دست بگیرم …

 

 

 

تابوت داران ِ روز مبادا

ای دوستان!

ای همراهان!

ای کسانیکه همه برای روز مبادا بودید

 

چه ساده مرا با تنهائی­ام، تنها گذاشتید

دیگر روز مبادائی نخواهد رسید

 

امروز که تابوتم بر دوش شماست

مرا در آغوش گرم خاک

تنها بگذارید

 

چرا که از روز ازل

همین یک وجب خاک

دمادم در انتظار بازگشت من بود

و هرگز برای روز مبادایم نبود!

 

 

هنر از دست دادن

هنر از دست دادن را می­توان به سادگی یاد گرفت

بسیاری از چیزها ممکن است مملو از حس از دست دادن باشند

اما از دست دادن آنها یک فاجعه نیست

 

ما هر روز چیزی را از دست می­دهیم

به خاطر از دست دادن کلیدهایمان سراسیمه می­شویم

 

من خودم 2 شهر، 2 رودخانه و یک قاره را از دست داده­ام

دلم برایشان تنگ می­شود اما

هیچ کدام یک فاجعه نبودند

 

حتی از دست دادن تو

صدای مهربانت

طرز رفتارت که من عاشقش بودم

 

من دروغ نمی­گویم

واضح است که به سادگی می­توان بر هنر از دست دادن مسلط شد

از دست دادن خیلی چیزها مثل یک، چطوری بگم، مثل یک فاجعه نیست …

 

 

 

——-

پ.ن:

1- اما از دست دادن یه دوستِ واقعی، می­تونه یه فاجعه باشه!

 

2- نوشته­ی بالا یکی از شعرایی بود که در فیلم In her shoes توسط Maggie با بازی Cameron Diaz خونده شد

 

http://en.wikipedia.org/wiki/In_Her_Shoes

 

این فیلم، فراز و نشیب رابطه­ی احساسی دو خواهر رو از روی رُمانی به همین اسم با نویسندگی Jennifer Weiner به تصویر کشیده!

 

از دیدن فیلم لذت خواهید برد!

 

شانس

فیلم Match point اثر Woody Allen رو دیدم

 

http://en.wikipedia.org/wiki/Match_Point

 

شخصیت اصلی داستان که یه تنیسوره در سکانس ابتدائی فیلم می­گه:

 

ترجيح می­دم خوش شانس باشم تا يه آدم خوب!

مردم از روبرو شدن با اين مطلب که بخش عمده­ای از زندگی به شانس بستگی داره، می­ترسند!

فکر اينکه چيزهای زيادی در زندگي خارج از کنترل شما هستند، هراس­آوره!

در مسابقه لحظاتی هست که توپ به بالاي تور برخورد می­کنه و در کسری از ثانيه، يا به جلو ميره و يا برمی­گرده. با کمی خوش شانسی، به جلو ميره و شما می­بريد و يا اينطور نمی­شه و شما می­بازيد …

 

و تمام اتفاقاتی که در ادامه­ی داستان براش پیش میاد حول و حوش همین سکانس ابتدائی داستانه و در نهایت هم فیلم با چنین آرزویی برای بچه­ی تازه متولد شده به پایان می­رسه: نمی­گم که این بچه موفق بشه، بلکه می­گم امیدوارم آدم خوش شانسی باشه

 

این فیلم تقریباً جز معدود کارای وودی آلنه که طنز نیست

اگه خواستین ببینین نکته­های قابل تأمل زیادی داره که یکی از اونا همون بحث تکراری و همیشگی خیانته که اینجا هم از یه دیدگاه دیگه بهش نگاه شده!

 

دیالوگ یه سکانس دیگه از فیلم هم جالب بود. روح پیر زن به قاتل می­گه: چرا من که بیگناه بودم کشته شدم؟ من که تو بازی شما هیچ نقشی نداشتم!

و قاتل در جواب می­گه: همیشه برای رسیدن به مقاصد، یه عده بیگناه باید کشته بشن!

 

دل ِ مادر

روی بوم نقاشی

دخترک عکسی کشید

 

عکس ِ یه ماه

ماهی که دلش تپید

 

دخترک خنده کشید

رو لبای آسمون

 

آسمون دلش گرفت

صورتِ ماه پرید

 

دخترک اشک کشید

تو چشای آسمون

 

آسمون ابری نداشت

از چشاش، دلی چکید

 

دخترک خدا کشید

یه خدای مهربون

واسه­ی خودش کشید

 

دخترک خداشو داشت

اما جائی توی بوم

واسه­ این خدا نداشت

 

دخترک یه دل کشید

دلی که یه بار تپید

 

رفت و خداشو این بار

توی دلِ اون ماه کشید

 

——-

پ.ن:

تقدیم به مادر عزیزم!

 

Older entries »